تبليغاتX
چرخ و فلک
 

سلام! به دلایلی به محله ای دیگر در نت مهاجرت نمودم...محله ی پرشین ها...
خب دارندگی و برازندگی!!!
                                
اینم آدرس:  http://www.avamin86.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت   توسط آوامین  | 

 

سلام
دیگه فکر می کنم وقتشه که به طور جدی شروع کنم.
تا الان سه تا چرخ داشتم تو چرخ اول یه سر به حافظ همیشه حاضر زدم و برام حرف زد...
تو چرخ دوم هویت یابی کردم اینکه هستم و می خوام باشم...
تو چرخ سوم شاد شدم و یاد زندگی و معجزش افتادم...
حالا می خوام شروع کنم...با امید ،بی امید،غمگین،شاد،نگران و شاکی هر طور که باشم ...
راستش این چند روزه بیشتر فکر کردم!!!فکر می کنم تاثیر همین چرخ و فلکه...باعث شده دقیق تر شم...هر چیزی رو که می بینم دقیق تر میشم، کنجکاوتر میشم.
کلی طرح و ایده تو ذهنمه...واسه بیان کردن خودم واسه رشد کردن خودم...کوچیکتر که بودم بیشتر به فکر رشد بودم حتی تا همین سه سال پیش...اما نمی دونم چی شد که انگاری کپک زدم...
موندم و تکون نخوردم که هیچ تحلیل رفتم...
نه اینکه ندونم چرا ها!!!می دونم...خوب هم می دونم...
اما نمی دونم چرا جا زدم...دلم واسه آوامین شاد وسرحال واسه آوامینی که دنبال سردرآوردن از هر چیزی بود تنگ شده...واسه آوامینی که همرو دوست داشت...
می دونین چیه؟؟این روزا باید یه تصمیم بگیرم...آخه تعادلم رو از دست دادم...قاطی کردم...همه چیز به هم ریخته...خودم...ارتباطاتم با بقیه حتی خدا...
اما خب...فعلا که امروز بهترم...
فعلا انگار دوپینگ کردم...
هیچ چیز عوض نشده...همه چیز مثل روزهای قبله و حتی بدتر...
چه روزهای بدی بود...اینجا می نویسم که یادم باشه...
فقط می دونم نگرانم...نگران آینده...می ترسم...
وقتی از خودم سوال کردم که آوامین از خودت راضی هستی و گفتم نه...خجالت کشیدم...
وقتی از خودم پرسیدم که آوامین احساس خوشبختی می کنی و با وجود این همه نعمت و موقعیت خوب  تو زندگیم گفتم نه....ترسیدم...از کجا اومدم...کجا می خوام برم...وای خدایا می ترسم...
وقتی از خودم پرسیدم آوامین آرزوت چیه و یه لیست ردیف کردمو تند تند از خواسته ها و آرزوهام گفتم یه ذره آروم شدم...دیدم نه...هنوز جای امید هست...هنوز هستم...هنوز جا دارم.
اما باز نگران شدم...اگه به خواسته هام نرسم چی؟؟اگه به آرزوهام نرسم چی؟اگه...اگه...اگه...
این اگه هم مثل  چراها، آدم رو اذیت میکنه...
(اگه) نگرانی واسه چیزیه که هنوز اتفاق نیفتاده و(چرا) سوال و اعتراض به چیزایی که اتفاق افتاده...
می دونین قبلا اگه بهم میگفتن روزا چی کارا می کنی می گفتم سرم شلوغه...اما الان دیگه سرم شلوغ نیست...خیلی چیزهارو حذف کردم...یعنی هم رژیمه، هم اجباره هم اختیار...
ساده ترینش تلفن حرف زدنه...حتی حوصله حرف زدن هم ندارم...
چرا اینجوری شدی آوامین؟؟؟؟اتفاق خاصی تو زندگیت نیفتاده پس چرا اینقدر دست پاچه ای...جوابی واسه همینم ندارم..حتی از اینکه چیز خاصی نشده و من خودمو گم کردم هم خجالت کشیدم،شایدم شده اما من خوابم!!!این رو هم نمی دونم.
سخت ترینش مونده...همونی که منو بیشتر از همه چیز به هم ریخته...هنوز نمی دونم چی کار کنم...راستش فکر مینکم به اون نقطه رسیدم که خودم نمی تونم در این زمینه کاری انجام بدم...
یه چیزی یه دست دیگه باید کمکم کنه...به قول خانوم اسکاول شین تو کتاب بازی زندگی و راه این بازی که سه سال پیش خوندمش و از اون همه جمله ها و حرفهای خوبش فقط یه چیزش یادم مونده که :

بار خود را به خدا واگذار کنید...
فعلا دارم این کارو می کنم...
فعلا
تو اینجا ممکنه ازخودم بگم...از زندگیم بگم...از اتفاقاتی که برام میفته..از ناراحتی هام...از دلتنگی هام....از کنجکاوی هام..از خاطراتم...و از جستجوهام واسه همه چیز...همه چیز می تونه کامپیوتر و فن آوری اطلاعات باشه که رشتمه یا کتاب هایی که خوندمو می خوام بخونم یا موضوعاتی که
حس میکنم باید در موردش چیز بدونم...بذارین فکر کنم...مثلا دوست دارم در مورد شیطان پرستی یه سری اطلاعات کسب کنم...در مورد سنگ ها  و اثرات اونها...در مورد آدما.،در مورد زنان و مردان..در مورد سلامتی،در مورد دینم درمورد این جامعه در حال غرق....هر چیزی که وقتش باشه،یادش بخیر قبلا چقدر احساس غرور می کردم ...وقتی راجع به چیزایی که تحقیق کرده بودم ،فکر میکردم و حرف میزدم...الان حس می کنم حرفی واسه گفتن ندارم چقدر پیش خودم احساس حقارت می کنم...
اما مهم نیست دیگه... می خوام چرخ وفلک سواریو شروع کنم
و اما:

شنیده ام که تو یک روز جمعه بر میگردی.
کدام جمعه؟
نمی شد اشاره ای می کردی؟؟؟

تولدت مبارک

دوست دارم که بیایی،امید دارم به فردایی که می آیی...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط آوامین  | 


امروز،روز قشنگی بود...یعنی روز قشنگی شد...قشنگ شد، وقتی که یک خبر شنیدم...خبر حضور دوباره خدا در زمین...حضور دوباره روح خدا ...
امروز یک دوست عزیز خوشحال بود...
قلبش به خاطر حضور یک فرشته کوچولو تند تند می زد...
بالاخره تصمیم گرفت که بیاد پایین...بیاد اینجا..بیاد رو زمین...امروز یک زوج خوشبخت  هیجان انگیز ترین خبر زندگیشونو شنیدند...
امروز روز قشنگی بود...یعنی روز قشنگی شد...به خاطر شنیدن یک خبر...خبر حضور دوباره خدا در زمین....
عزیزنازم منتظرتیم...
خودت می دونی که چرخ و فلک به خاطر تو بود که جرخ و فلک شد...
دوست عزیزم ، مهربونترین سیب دنیا چفدر شادی ات برایم شیرین است...چقدر خوشحالم...
شادیت ماندگار،شادیتان ماندگار


کودک او در بطن این رویا،با این رویا به دنیا می آید...
حبابی کوچک در شکمش شکل می گیرد،حبابی کوچک،تیله ای کوچک،توپی کوچک...
چه اسمی می توان برای این حباب کوچک،تیله ی کوچک،توپ کوچک انتخاب کرد؟؟؟
چقدر زندگی بامزه است،چطور غافلگیرمان می کند!!!
همه بچه ها یک معجزه اند...
در این دنیا چیزی جز معجزه وجود ندارد....
شادی آمد...شادی که بیاید تمام حجم قلب را پر می کند و بعد جایی برای هیچ چیز باقی نمی ماند...
کلمه ها جزجز می کنند،
اشک،خنده و بوسه... 

شيشه عطر بهار لب ديوار شكست
 و هوا پر شد از بوي خدا
 ديدنش آسان است
 سخت آن است که نبيني او را
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط آوامین  | 

 

سلام می کنم، پس هستم...
می خندم، پس هستم...
می گریم، پس هستم...
می ترسم، پس هستم...
نگاه می کنم، پس هستم...
بازی می کنم، پس هستم...
می چرخم، پس هستم...


و در آخر


وبلاگ می نویسم پس هستم!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط آوامین  | 

 

این یک شروعه...شروع یک بازی...شروع یک چرخ و فلک سواری...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
برای یک شروع حرف قشنگی بود از یک همدم همیشگی،ممنون خواجه حافظ شیرازی...


فعلا همین
.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت   توسط آوامین  |